نسل سوم
یادمان هست
یا؟....
فرهنگی-اجتماعی
بنویسم
اما......
تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم!
محمد علی بهمنی
سلام!
این مدت که نبودیم درگیر امتحان جامع علوم پایه بودیم!
خوشبختانه قبول شدیم!
حالا دیگه تقریبا رهاتریم و کار کانون و وبلاگ رو جدی تر دنبال می کنیم!
راستی!
نسل سومی ها فرا رسیدن سال نو رو پیشاپیش به تمام ایرانیان تبریک میگن!
شاد باشید و سربلند!

بابک بيات، آهنگساز ايرانی، روز يکشنبه پنجم آذر ماه
در سن 60 سالگی به دليل نارسايی کبدی در تهران
درگذشت.

![]() |
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده رفتنی ست.......
| در بیانیه ای؛ | |
| 212 نماینده مجلس ضرب وشتم دانشجوی ایرانی در آمریکا را محکوم کردند |
وزارت علوم، تحقیقات و فناوری مراتب انزجار خود را از حمله ددمنشانه پلیس آمریکا به یک دانشجوی ایرانی در محیط مقدس دانشگاه، اعلام و هرگونه توهین و تحقیر مهاجران را محکوم می کند
نگرانی خانواده های دانشجویان آمریکایی از برخورد نامتعارف پلیس / دانشگاه "یو سی ال ای" خواستار بررسی حادثه ضرب و شتم دانشجوی ایرانی شد
احتمالا شما هم شنیدین این مطلب رو:
ساعت يازده و نيم سه شنبه شب (چهاردهم نوامبر) یه دانشجوی ایرانی به نام مصطفی طباطبایی نژاد در دانشگاه یو.سی.ال.ای کارت دانشجوییش رو به نگهبان کتابخونه (سایت دانشگاه بگیم بهتره) که ازش درخواست میکنه نشون نمیده.
نگهبان ها هم میرن و پلیس رو که برای موارد امنیتی باهاشون هماهنگه صدا میزنن.
اونها هم میان و مصطفی رو که داشته از سایت خارج میشده رو میگیرن و برای دستبند زدن باهاش درگیر میشن، دقیقا شبیه ِ اینکه یه فرد مسلح رو دستگیر کرده باشن .... اون هم تلاش و تقلا میکنه که پلیس در حالیکه بهش دستبند زده بوده (و هیچ خطر جانی براشون نداشته) با شوکر الکتریکی بهش شوک میده (شوکر یه چیزیه که ولتاژ نسبتا ضغیفی رو به بدن مجرم وارد میکنه و تا حدود 15 دقیقه ماهیچههای فرد قدرت عکس العمل زیادی نداره؛ یعنی برای مجرمانی به کار میره که بخوان قدرت حرکت یا فعالیت فیزیکی رو ازشون بگیرن).
بعد در همین حال دوباره پلیس بهش دستور میده که بلند شو و گرنه دوباره بهت شوک میدیم!! در حالیکه بیچاره فیزیکالی نمیتونسته حرکت کنه ....

|
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
اولين اجلاس دو روزه سازمان كنفرانس اسلامي زنان امروز در استانبول گشايش مييابد. به گزارش سرويس «زنان» ايسنا سازمان كنفرانس اسلامي به عنوان بخشي از فعاليتهاي خود، تلاشهايي را جهت بالا بردن نقش زن در كشورهاي عضو، منطبق با اصول عدالت و برابري انجام داده و در راستاي اين تلاشها اين بار اولين اجلاس در سطح وزرا را جهت ايجاد فرصتهاي بيشتر براي زنان در هر گام از زندگي اجتماعي برگزار ميكند. لازم به ذكر است كه دكتر زهره طبيبزاده نوري مشاور رييس جمهور و رييس مركز امور زنان و خانواده در راس هيأت اعزامي از جمهوري اسلامي ايران در اين كنفرانس شركت خواهند كرد. |
نسل سوم: از این که زنان مسلمان خود را به این چنین سطوحی و حتی بالاتر می رسانند خوشحالیم.
به امید روزی که شایسته گرایی بگونه ای شایسته بر جنسیت گرایی ارجحیت یابد و زنان آگاه مسلمان با الگو گرفتن از بانوان بزرگی چون حضرت خدیجه و فاطمه و زینب(س) به تحقق اهداف اسلامی و ارزش مداری کمک کنند.
به امید آن روز..........
|
چه بگویم؟! سخنی نیست.............................. |
براي تو و خويش
چشماني آرزو مي كنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمت مان
ببيند
گوشي
كه صداها و شناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش ،
روحي
كه اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
و زباني
كه در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش
بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم .
... من و تو اونجا نبودیم٬هیچ کسی اونجا نبود!
وقتی حافظ تک و تنها تو خونه ش نشسته بود!
خسته از طعنه ی مردم٬مست مست مست مست٬
........... چش براه غزلای سبز ناب ناسرود!
در خونه یهو وا شد ٬چن تا سایه اومدن!
-سایه ها همیشه کشتن چراغو بلدن!-
دهن اونو گرفتن تا دیگه حرف نزنه!
رشته ی طنابو دور گردنش گره زدن!
آخه اون همیشه از شبای پرخطر می گفت٬
همیشه از آشتی خفاشا با سحر می گفت٬
همیشه با غزلاش آتیش می زد به جون شب٬
از یه رند عاشق همیشه در به در می گفت!
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت!
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت!
من اگر نیکم اگر بد٬تو برو خود را باش٬
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت!
من و تو اونجا نبودیم٬هیچ کسی اونجا نبود!
وقتی حافظ نفس آخرشو کشیده بود!
سایه ها رفتن و موند تو بستر بدون عشق٬
مونده بود رو گردنش خط یه حلقه ی کبود!
قصه مون اینجا تمومه٬اما چشما خواب نره!
نگین این قصه دروغه۱اصل قصه بهتره!
هیشکی هیچ جا ننوشت از چه جوری مردن اون!
آخه گفتن حقیقت باعث دردسره!
مرگ حافظ واسه من علامت سوال شده!
که چرا راوی قصه درس اونجا لال شده!
شعراشو از بریم اما از خودش بی خبریم!
دیگه کشف قاتلاش آرزوی محال شده!
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت!
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت!
من اگر نیکم اگر بد٬تو برو خود را باش٬
هرکسی آن دروود عاقبت کار که کشت!

مرگ
از پنجره ی بسته به من می نگرد
زندگی
از دم در قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد...
"من می روم و شماست که می ماند
ولگردی واژه هاست که می ماند..."
قلبم را در مجری کهنه ای
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ایش نیست.
از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم
و به جای همه ی نومیدان می گریم.
آه.....
من حرام شده ام!
نمی دونم تا حالا شده اونقدر رفته باشی زیر بار ٬ که یکهو سرتو بالا بیاری و ببینی که با تو و روحیات قشنگ تو چه ها شده است؟
تاحالا شده کنار آدمایی زندگی کرده باشی و هم صحبتشون شده باشی که زندگیشون فقط حرف و حرف و حرفه؟
شده تاحالا آدمایی رو دیده باشی که با علم کوچیک و ناقص خودشون و با خوندن چندتا کتاب(که اگه واقعا هم درست وحسابی خونده باشنشون!)بخوان همه ی دنیا عوض بشه بی اینکه خودشون بک لحظه٬یک حادثه رو بوجود آورده باشن:حتی توی زندگی کوچیک و شخصی خودشون؟
آدمایی که از ضرب المثل"کسی که کوه را جابجا کرد٬اول شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد"فقط کوهشو شنیده باشن بی اینکه حتی کوهشو به چشم خودشون دیده باشن؟کسایی که حقارت وجودشون از اون سنگریزه ها هم حقیرتر باشه؟
آدمایی که فکر می کنن آیینه ی تمام نمای جهانن بی اینکه یه لحظه آینه ای رو دست گرفته باشن و یه نگاه به وجود ناقص خودشون بکنن تا بفهمن چقدر کوچیکن؟
دیدی یا نه؟ حتما دیدی...دور و برت پر شده از اینجور آدما که دیگه حالا دلت نمی خواد چشمتو به چشمای هیچ کدومشون خیره کنی. چون می دونی این آدما حتی لیاقت نگاه پاک و معصوم تو رو ندارن؟
آره میدونم و می دونی که از چه آدمایی صحبت می کنم.آدمایی که بجای لعنت فرستادن به تاریکی ٬جرات روشن کردن یه شمع رو توی زندگی خودشون یا دیگران نداشتن.
آدم نماهای تاریک لعنتی!
میدونی...کنار اونا موندن و لب گزیدن و چیزی نکفتن هیچ شمعی رو توی روزگار من و تو روشن نمی کنه.آه کشیدن دل خسته ی تو فقط شمع های نیمه جون رو به خاموشی می کشونه!
آهای!توئی که واسه ی دیدن این آدم نماها اونقدر کله تو بالا می بری و دنبالشون میون بالادستات می گردی!
روبروتو٬دور و برتو نگاهی بنداز!اگه بخوای تو هم اونجور نگاه کنی و اونجور فکر کنی با اونا چه فرقی داری؟اگه همش توی فکر درست کردن وضعیت دیگرانی باشی که ذره ای خودشون به تغییر وضعیت اهمیت نمی دن و فکر می کنن این تویی که باید تغییر کنی ٬ تو فنا می شی!
وقتی داری خودتو توی یه تاریکی مطلق ساختگی٬حالا چه ساخته ی دست تو چه ساخته ی دست ابرای سیاه روزگار٬ پنهون می کنی و لحظه ای سر بر نمی داری و ببینی که با تو -با شخصیت تو به خاطر سوء استفاده های شخصی٬به خاطر حس قدرت طلبی و به خاطر خودخواهی و زورگویی دیگران-همین آدم نماهای تاریک لعنتی-چه ها شده ٬بازم حاضری توی تاریکی بشینی و کوری تدریجی رو تجربه کنی؟ دیوونه!دارن همه ش بار میذارن رو دوشت...می خوان اونقدر زیر غرور و خودخواهی خودشون لهت کنن که بتونن یکی رو پیدا کنن که بشه بهش فخر فروخت..که بشه تحقیرش کرد و بهش گفت تو نمی تونی٬اما من می تونم!
ببین!سرتو بالا بگیر.وایسا روی پاهای خودت...بی خیال هرچه که هست!رو در روی تمام این تاریکی ها وایسا و بگو که چقدر از غرور و خودخواهی اونا متنفری! بگو که دلت اونقدر محکمه و دستات اونقدر تواناس و پاهات اونقدر پابرجاس که تمام این عظمت ساختگی و کاذب رو با یه تلنگر می تونی بشکنی.بگو!اگه تاحالا نگفتی اشتباه کردی!
وقتی سکوت می کنی٬همین آدم نماهای تاریک لعنتی مطمئن میشن که تو حرفی واسه گفتن نداری..بازم فکر می کنن که بردن!
نمی دونن که تو همیشه توی دلت میگی:جواب ابلهان خاموشیست
اما عزیز دلم :گویند جواب ابلهان خاموشیست
ولی:خاموش شدیم و ابلهان بس نکنند!
تو مختاری. اونقدر بزرگی که توی بزرگی خودت گم شدی و یه تکه رو چسبیدی و فکر می کنی همونی!
اما نه! چشماتو باز کن!این وجود بزرگ خاموش مونده! یالا!
نمی گم دستتو بده به من..به هیچ دستی جز دست خودت اعتماد نکن!چرا که اون دست میتونه تو رو از چاله ای که توشی به یه چاه عمیق بفرسته که.....
دستتو تکیه گاه وجودت کن.بازم میگه پاشو!کاری کن!جامعه٬مردم٬همه از من و تو وما شروع میشه.نمیگم خودخواه باش.اما بسه دیگه!کمی هم خودتو بخواه.تو اگه جایی از وجودت ناقص بشه..اگه تکه ای از وجودت به تاراج بره ٬من وما همه به تاراج میریم.نذار بازیچه ی دستای روشن نمای آدم نماهای تاریک لعنتی بشی.
بی نهایت در توست
ابدیت در توست
نور وروشنایی در توست
فقط یه لحظه آینه رو بردار و خودت رو ببین.
خود شکن٬ آیینه شکستن خطاست
-با شما هم هستم ای آدم نماهای تاریک و کوچیک!
نگذار قربانی زن بودنت شوی!
آنقدر که به اتاقهای خانه و پستوهای منزل سرکشی می کنی٬ جمع وجور می کنی و در موردهر تابلو و هر تکه ی اثاث منزل وسواس به خرج می دهی٬
هیچ گاه به فکر پس کوچه های روح خود بوده ای؟!
مدرسمون یادم میاد٬دیوارای بلندی داشت
اما منو حتی یه بار توی خودش نگه نداشت
دلم مث یه بادبادک از روی دیوار می پرید
فراش پیر مدرسه به گرد من نمی رسید
فردا ولی ناظممون٬بغضمو میشکس تو گلو
دستای من می موندن و ترکه ی خیس آلبالو
خطای خونمردگیرو رو کف دستام می کشید
صدای گریه ی منو ٬ گوشای اون نمی شنید
"برپا"بگو ای من من٬برجا نشستنت بسه
از روی دیوارا بپر ٬ مدرسه مثل قفسه...
حالا بزرگ شدم ولی ٬ دیوارا باز دور منن
هنوز برای هر فرار٬ترکه به دستام می زنن
مدرسه ی سکوت من زنگای تفریح نداره
زلزله ی ترانه هام دیواراشو بر می داره
با هر ترانه یه دفه از روی دیوار می پرم
با هر پرش صد نفرو اونور دیوار می برم
با اینکه رو دستای من خط کبود ترکه هاس
خوب میدونم که مدرسه فردا پر از نور و صداس
"برپا"بگو ای من من!آخر جاده روشنه
ترکه ی خیس آلبالو٬یه جای قصه میشکنه. ..
سکوت کن
سکوت کن
- به یادِ آنکه :
- در سپیده جان سپرد
سکوت کن
سکوت کن
- به یاد آنکه :
- با امید خلق
- مرد
سکوت کن
- به یاد خشمِ آن شهید سربلند
سکوت کن
- به یادِ آنکه :
- عاشقانه
- زخم خورد
تو از
- سکوت
- اگر
- به خشم می رسی
- سکوت کن
سلام دوست نسل سومی من!
با روز و شب های تکراری و کسل کننده ی تابستون داغ ۸۵ چه می کنی؟
نکنه تو هم داری توی تکرار و گذرش آب می شی؟
نکنه داری کنج حسرت و آرزوهات می سوزی؟
خودت و آرزوهات کجا دارید خاک می خورید؟کجایی؟بیداری؟
می دونم خسته ای.می دونم دیگه نه نای جلو رفتنو داری نه دیگه دلیلی واسه جلو رفتن.
می دونم فقط می خوای بری.از این لحظه هایی که تو رو به خودشون زنجیر کردن...از این سرزمین تکراری...از این آدمای تکراری...از این حرفای تکراری و از خودت که هر روز فقط داری تکرار میشی.می دونم!
ولی..
اینجور که نمیشه.می دونم که می دونی!
ولی پاشو کاری کن!
تا کی می خوای به خاطر یه درد کهنه بشینی و نداشته هاتو مرور کنی؟
فکر نکن اگه بشینی و تو لاک غمات خودتو پنهون کنی کسی میاد بالای سرت تا غماتو بشکافه و "تو" رو دودستی تقدیمت کنه.
خودتم خوب میدونی هر کسی هم که بیاد فقط تنها کاری که از دستش برمیاد سنگینتر کردن بار درداته.
این تویی که باید بیدار شی.آره تو که...نمی دونم....
خودتو بشناس و بشکاف٬قبل از اینکه انتظار داشته باشی کسی بشناسدت و غماتو بشکافه.آره... درد من و تو اینه که زیر بار این همه غم خرد شدیم٬شکستیم و حالا..نه!
نذار له بشیم.
نمی دونم چی بهت گذشته٬ولی ازینجا به بعدش راهمون یکیه.هر دوتامون می خوایم خودمونو پیدا کنیم.می دونی راهش چیه؟
اینه که خودم باشم و خودت بشی.
زیاد سخت نیست.یه لحظه نگاه کن ببین دلت چی می خواد؟
هان؟
همون باش!
و وجود ماه خودتو توی دستات لمس کن!
بیدار شو! پاشو کاری کن!
جامعه ی ایران چشم به دستای توانمند تو دوخته و ...
کجا باید صدا سر داد ؟
د ر زیر کدامین آسمان ٬
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد
کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر ٬ آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم ٬ با که باید گفت؟
-
-
-
مراد از زنده ماندن ٬ امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز وشرابم نیست
جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافروزم ٬ بیفروزم
خرد را ٬ مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی ٬ چه دنیایی
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است
نمی خواهم بمیرم ٬ ای خدا
ای آسمان
ای شب
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟!
و این منم
زنی تنها ٬ در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
ویأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی...
هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود می گشاید پر!
طلوع تازه ی سیمرغ در راه است
همین "فردا" که می آید ٬
سحر پایان تاریکیست ٬
"و این دیری نمی پاید"
هراس من -باری- همه مردن در سرزمینیست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد!
روزگاری دو پرنده با هم زندگی می کردند
اولی گفت:من می خواهم باشم و پرواز کنم،
و دومی گفت:من می خواهم بروم و دانه برچینم!
یکی بود یکی نبود...
|
|
|
|
|
من٬زن ایرانی... |
| زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال 1330 در آبادان به دنیا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رساند. " مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک" مجموعه از داستانهای کوتاهی بودند که با نثر متفاوتی خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. اولین رمان بلند زویا پیرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش می کنم " در سال 1380 به چاپ رسید . این کتاب با نثر روان و ساده ای که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد .... از جمله : برنده جایزه بهترین رمان سال 1380 پکا ... برنده جایزه بهترین رمان 1380بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در سال 1380 و جايزه كتاب سال ايران در همين سال . داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال 1376 شد. زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا.... آثار: در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به نامهاى زير به چاپ رساند: " مثل همه عصرها" ، "طعم گس خرمالو" و "یک روز مانده به عید پاک" رمان اخير او: "چراغها را من خاموش مي كنم " 1380زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " |
|
من دنبال می گردم میان خاک ها و دامن ها زبان مادری ام را گیسوان تنهای تو را...
|